در روزهای اخیر، مقاله مایکل دوران در واشنگتنپست بحث برانگیخته شده است. او مدعی شده برخی اقوام ایرانی، بهویژه آذریها، از سناریوی یک کودتای نظامی توسط رضا پهلوی با حمایت بخشی از ارتش و سپاه نگراناند؛ حکومتی که ممکن است به سمت «شونیسم فارسی» (یعنی هویت فارسی را برتر از دیگر اقوام ایرانی میداند) گرایش پیدا کند.
اما واقعیت در لایههای زیرین متفاوت است. تحلیل ما نشان میدهد که مسئله نه تقابل اقوام، بلکه ترس از نابودی ساختارهای قدرت پنهان و استبدادی است. آیا تا به حال کسی را دیدهاید که خود را «قوم فارس» معرفی کند یا شباهتی به آن نشان دهد؟ در ایران، هویت قومی «فارس» بهعنوان یک هویت اعلامشده عمومی، مانند ترک یا کرد، معمول نیست. در مواردی که کنایهها یا شوخیها درباره ترکها مطرح میشود، به نظر من و با توجه به شناخت عمیقی که از سیستم استکبار دارم، این حاکی از یک پیام است: ترکها به دلیل برخورداری از شعور بالا، هدف تخریب چهره خود قرار گرفتهاند؛ این یک ترفند رایج تبلیغاتی یا سیاسی است که به ادبیات مردم تزریق شده است.
داستان ایران، برخلاف ادعای برخی تحلیلگران، جنگ بین اقوام نیست، بلکه یک ترفند است تا نگاهها از «قدرت پنهان» منحرف شود. ما در اینجا از جریانی صحبت میکنیم که هر چند دهه یک بار «پوست میاندازد» تا در کالبدی جدید بر مقدرات این ملک حاکم شود و ریشههای واقعی آن را با اسناد مشاهده خواهیم کرد.
زنجان – لژ فراماسونی بیداری ایران (۱۹۰۷ میلادی / ۱۲۸۶ شمسی)
«لژ بیداری ایران» در سال ۱۹۰۷، زمانی که ایران در تبوتاب مشروطه میسوخت، رسماً در تهران شکل گرفت. شخصیت های کلیدی این لژ اصالتا زنجانی بودند مانند: خاندان حکیمی که اصالتا خوئینی بود یا سید ابراهیم زنجانی، مهرهی کلیدی این لژ، نماد پیوند «عبا» و «پیشبند ماسونی» بود. او با تکیه بر قدرت تشکیلاتی، حکم اعدام شیخ فضلالله نوری را صادر کرد تا نشان دهد این جریان برای حذف رقیب از هیچ خونی نمیگذرد.
میل خوئین از آثار تاریخی روستای خوئین است. میل خوئین از آثار تاریخی روستای خوئینِ زنجان است که در این روایت، نه فقط یک سازه تاریخی، بلکه نماد قدرت پنهان و تشکیلات زیرزمینی دانسته میشود؛ بنایی که بر فراز شهر زیرزمینی «دژمنده» قرار دارد و بهعنوان استعارهای از جریانی معرفی میشود که در لایههای پنهان جامعه، از جلسات مخفی و شبکهسازی برای اعمال نفوذ سیاسی و اجتماعی استفاده میکرده است.

توصیف سازه زیرزمینیِ میل روستای خوئین توصیف شبکهای از دالانهای زیرزمینی با راهروهای باریک و تودرتو است، همراه با اتاقکها و فضاهای بسته که امکان تجمع، اختفا یا اقامت کوتاهمدت را فراهم میکردند. این مجموعه به سیستم تهویهی طبیعی، شامل چاهها یا کانالهای هوا، مجهز بوده تا ماندگاری طولانیتر در زیر زمین ممکن شود. همچنین ورودیها و خروجیهای پنهان، بدون دسترسی مستقیم و آشکار، در آن تعبیه شده و ارتباطی عمودی با سازهی روی زمین (میل) داشته است؛ ارتباطی که نقش نشانه یا پوشش ورودی را ایفا میکرد.
اعترافات سید ابراهیم زنجانی: جراحِ لژ در مسلخ سنت
سید ابراهیم زنجانی در خاطرات خود ــ که سالها پس از مرگش منتشر شد ــ تصویری ارائه میدهد که فاصلهای عمیق با چهرهی یک «مصلح ملی» دارد. او با صراحت، از تحقیر مردم و ایفای نقش خویش بهعنوان «تیغ جراحی لژ» سخن میگوید؛ نقشی که نه در خدمت جامعه، بلکه در خدمت یک نظم محفلی تعریف شده بود.
در یادداشتهای او آمده است:
«من از آن ردای سنگین و از آن مردمی که بوی کهنگی میدادند بیزار بودم. ما در لژ بیداری میدانستیم که برای بیدار کردن این جسد، باید بخشهایی از آن را برید و دور انداخت.»
در این روایت، اعدام شیخ فضلالله نوری نه یک ضرورت حقوقی، بلکه «مناسک عبور» برای تثبیت قدرت محفل معرفی میشود. زنجانی خود اذعان میکند که حکم، پیشاپیش صادر شده بود و دادگاه صرفاً صحنهای نمایشی بود؛ او بازیگری بود که باید پوستهای فقهی بر تصمیمی بپوشاند که در «اتاقهای تاریک لژ» گرفته شده بود.
این دقیقاً منطق «هیولای قرمز» است: حذف و قربانیکردن هر کسی که در برابر نظم نوین محفلی ایستادگی کند.
۱. خاندان رحمانی و میراث «دژمنده»: ثروت در خدمت توطئه
اگر سید ابراهیم زنجانی «زبان» این هیولا بود، خاندان رحمانی و شرکای آنها در زنجان، «سرمایه و سازمان» آن محسوب میشدند. اسناد غیررسمی و وقفنامههایی که تحت کنترل این جریان قرار دارد، نشان میدهد آنها به شهر زیرزمینی «دژمنده» نه بهعنوان یک اثر باستانی، بلکه بهمثابه نماد «حاکمیت در سایه» نگاه میکردند.
پیوند خونی با قدرت: خاندان رحمانی با نفوذ در شریانهای اقتصادی زنجان و پیوند ساختاری با «ابراهیمیها» و «حقانی ها، شبکهای ایجاد کردند که هدف آن نه توسعه ملی، بلکه کادرسازی برای محافل خاص بود. در نگاه آنها، قدرت واقعی نه در صندوق رأی، بلکه در دالانهای تودرتوی «دژمنده» و لژهای مخفی نهفته بود.
برای درک عمق نفوذ این جریان، باید بدانید که لژ بیداری ایران (۱۹۰۷ میلادی) صرفاً یک کانون فکری نبود، بلکه «دولت در سایه» مشروطه بود. اعضای آن ترکیبی از نخبگان سیاسی، روحانیون و چهرههای بانفوذ عصر خود بودند که بسیاری در حوادث خونین تاریخ ایران نقش داشتند.
– چهرههای اصلی و مؤسسان
- سید ابراهیم زنجانی (خوئین): مدعیالعموم دادگاه شیخ فضلالله نوری و پیونددهنده «فقه» و «فراماسونری».
- میرزا ملکمخان: تئوریسین اصلی و «پدر فراماسونری ایران».
- ذکاءالملک فروغی (محمدعلی فروغی): نقش کلیدی در انتقال قدرت از قاجار به پهلوی.
– نخبگان سیاسی و وزرا
- وثوقالدوله: عاقد قرارداد ۱۹۱۹ با نفوذ در تصمیمگیریهای کلان.
- قوامالسلطنه: نخستوزیر قدرتمند، ثبتشده در دفاتر لژ.
- حکیمالملک: پزشک دربار و استاد اعظم لژ، بعدها نخستوزیر.
– روشنفکران و ادبا
- تقیزاده: رهبر جناح تندرو مشروطه، پیوند عمیق با لژهای اروپایی.
- ادیبالممالک فراهانی: شاعر و روزنامهنگار، مروج فکری لژ.
اسناد و شواهد:
جغرافیای سیاسی خوئین و دژمنده: این منطقه کانون «زیست مخفیانه» و «سازماندهی پنهان» بود. تکنولوژی پنهانکاری از دژمنده به قم منتقل شد و شبکه ابراهیمیهای زنجان و حقانیهای خوئین در اسناد ملکی و سجلی کاملاً مشهود است.
اسناد مالی و موقوفات حقانی: وقفنامههای مدرسه حقانی در قم نشان میدهد سرمایه اولیه از اموال تجار زنجان تأمین شد و زیرساخت مادی نهضت خمینی فراهم شد.
اساسنامه و نظامنامه مدرسه حقانی (۱۳۴۳/۱۹۶۴): مدرسه، سیستم پروندهسازی، ارزشیابی مرحلهای و آموزش زبان و سیاست را اجباری کرد؛ همان مدل نظمگرایی لژ بیداری. این کادرها پس از انقلاب ۱۳۵۷، هسته وزارت اطلاعات و شورای عالی قضایی شدند.
خاطرات و اعترافات کلیدی: هدف مدرسه تربیت روحانیان «حاکم» بود، نه صرفاً نمازخوان. اسناد دهه ۴۰ نشان میدهد خمینی بر این جریان نظارت داشت و مهرههایی مثل لاجوردی و ریشهری، مجریان مستقیم احکام او شدند.
اینها جریانات باندیاند؛ جریاناتی که از دل تاریکی زنجان منشعب شدند، در لایههای پنهان رشد کردند و شبکهای ساختند که ثروت و قدرت را در انحصار یک «باند» خاص نگه میدارد. اینها شاخههای یک ریشهی واحدند که از امنیت و سیاست تا اقتصاد ایران را در سیطرهی خود گرفتهاند.
۲. پوستاندازی دوم: مدرسه حقانی (۱۹۶۴ میلادی / ۱۳۴۳ شمسی)
وقتی لژهای سنتی دیگر کارکرد سابق را نداشتند، دیو قرمز در سال ۱۹۶۴ (۱۳۴۳ شمسی) پوست انداخت. مدرسه حقانی، با نظمی که مستقیماً از الگوهای تشکیلاتی و محفلی وام گرفته شده بود، کادرهایی را تربیت کرد که قرار بود دههها بعد جایگزین کراواتهای ماسونی شوند. این انتقال قدرت نه یک انقلاب، بلکه جابهجایی تاکتیکی در بطن همان سیستم پنهان بود.
۳. پوستاندازی سوم: باند پهلوی
اگر تصور میکنید «لژ بیداری» (۱۹۰۷) و «مدرسهٔ حقانی» (۱۹۶۴) وقایعی مربوط به گذشته هستند، سخت در اشتباهید. آن هیولای زیرزمینی که از دخمههای زنجان تغذیه میشد، نمرده است؛ بلکه امروز در حال انجام سومین و پیچیدهترین پوستاندازی تاریخ خود است.
نقاب جدید بر چهرهٔ قدیمی
امروز این جریان باندی و محفلی، نام پرطمطراق «پهلوی» را بهعنوان ویترین جدید خود انتخاب کرده است.
سناریویی که در آن رضا پهلوی قرار است با تکیه بر «ریزش بدنهٔ سپاه و ارتش» به قدرت برسد، یک انقلاب مردمی نیست؛ بلکه دقیقاً همان مدلی است که این هیولای تاریخی میپسندد: جابهجایی قدرت در اتاقهای تاریک، بدون دخالت واقعی مردم.
به مکانیسم عمل نگاه کنید:
تکیه بر ساختار امنیتی و ماسونی موجود: همانطور که لژ بیداری از ساختار قضایی مشروطه برای حذف رقبا استفاده کرد، و همانطور که خروجیهای حقانی ساختار امنیتی پس از ۵۷ را قبضه کردند، امروز نیز «باند پهلوی» میخواهد بر شانههای همین ساختار امنیتی–نظامیِ فاسد سوار شود. این یک تغییر رژیم نیست، بلکه یک «توافق درونگروهی» میان شاخههای مختلف همان قدرت پنهان است.

ما این بازی تکراری را میشناسیم
ما مردم ایران، اعم از ترک، کرد، لر، بلوچ، فارس و …. میدانیم که این «بازی جنون قدرت»، ادامه همان مسیری است که از «خوئین/زنجان» آغاز شد، در لژهای تهران به قدرت رسید و در دهههای اخیر بر کشور سایه انداخت.
اجازه نخواهیم داد که «هیولای قرمز»، اینبار با نقاب پهلوی و با اتکا به همان اهرمهای فشار امنیتی، دوباره بر سرنوشت ما مسلط شود. مبارزه ما تا زمانی ادامه خواهد داشت که ریشه این تفکر باندی و محفلی ــ با هر نام، عنوان یا پرچمی ــ بهطور کامل خشکانده شود.

«نه شاه و نه شیخ – دموکراسی، حقوق برابری»